بسم الله الرحمن الرحیم
تولد یک پروانه
جهت مراجعه به مرجع متن، یا عنوان اصلی، به پیوند فوق اشاره کنید
ایبیش ( EEBEESH ) و خواهرش سولماز، در روستایی از آذربایجان زندگی می کنند، روستایی که در دل کوه بنا شده. مادر آن دو در حال زایمان است. ناپدری ایبیش دوست دارد از مادر وی فرزندی داشته باشد، اما او همواره کودکان مرده به دنیا می آورد. رابطه ایبیش و ناپدری به طور ملموسی شکرآب است و حاضر به پذیرش همدیگر نیستند. ایبیش در همان اولین گفتگوها به سولماز می گوید: «ما بابا نداریم»، ظاهرا پدر اصلی خودشان را هر چند مرده ولی بیش تر از ناپدری
زنده خود به پدری قبول دارند. از آن طرف هم اسماعیل (ناپدری) با پرتاب هیزم شعله ور به طرف ایبیش نفرت خود را نسبت به وی نشان می دهد. عاقبت، ناپدری، ایبیش را در اتاقی زندانی می کند . مدتی بعد دایی ایبیش با دیدن این وضعیت طاقت نمی آورد و او را آزاد می کند و با خود به تاکستانِ بیرونِ روستا می برد. مدتی بعد سولماز هم آورده می شود. دایی به روستا می رود و پس از بازگشت، بسیار پریشان و غمگین به نظر می رسد. ناپدری هم به آن جا می آید و آن دو را
نوازش می کند و به آن ها آب نبات می دهد. دایی، مخفیانه در گوشه -ای، زیر درختان باغ، سوگمندانه ناله سر می دهد، ایبیش که دایـی را زیـر نظر دارد در می یـابد که اتفاقـی افتـاده، سراسیمـه بـه روستـا مـی رود. رنـگ کبود سنگ های روستا با پارچه -های سیاه بلندی که روی آن ها کشیده شده، همه و همه گویی از مرگ مادر خبر می دهد. اپیزودی که نامش تولد است، با تولد یک کودک آغاز و با مرگ یک زن پایان می پذیرد.
از ناحیه مچ پا علیل است و گه گاه مورد تمسخر کودکان روستا.برخی از اهالی روستا، از جمله مادربزرگ ماندنی تصمیم گرفته- اند به زیارت امام زاده بروند. مادر بزرگ دچار کمردرد شدیدی است و برای شفا قصد زیارت کرده. از آن طرف ماندنی با وجود علیل بودن خویش، اما برای شفای مادربزرگ نیت کرده به سوی امام زاده بشتابد و دست خودش هم نیست، گویی نیرویی او را به طرف خود می کشاند، لذا با این که صبح روز بعد، مادر بزرگ و برخی از
اهالی روستا به راه افتادند و ماندنی را هم بیدار نکردند، پس از بیدار شدن به راه می افتد، اما در بین راه به سبب سادگی خویش، گول دو دوست شرور خود را می خورد و به طرف چشمه خضر علیه السلام راه می افتند، در آن جا پس از انداختن ماندنی در چشمه، می گریزند. ماندنی در آن لحظه در مقابل خود پیرمردی را می بیند که با مهربانی او را دل داری می دهد و روانداز سبزش را نیز به وی می دهد تا خودش را خشک کند. سپس راه را به او نشان می دهد و یک دبه آب ویک میخ بلند
هم به او می دهد و می گوید که آن هارا به امام زاده ببرد تا زائران از آن آب استفاده کنند. بعد هم دراز می کشد و به خواب می رود. ماندنی به راه می افتد. در بین راه می بیند که اهالی روستا و مادربزرگش کنار جاده نشسته- اند، مادربزرگ هم حال خوشی ندارد و تراکتور هم خراب شده. برای درست شدنِ وسیله نقلیه نیاز به یک میله یا میخ بلند بود که ناگهان ماندنی به یاد آن میخ بلند می افتد و با دادن آن میخ به راننده تراکتور باعث خوشحالی آن ها می شود. در ضمن، از آب دبه هم به
آن ها می دهد و آن ها نیز او را دعا می کنند و به راه می افتند. مادربزرگ هم حالا دیگر حالش بهتر شده، امابه خاطر فرا رسیدن غروب و تاریکی هوا، راننده می گوید باید در همین روستای نزدیکِ امام زاده بمانیم تا فردا، صبح زود به امام زاده برویم. آن ها همان جا وسایل را زمین می گذارند و برای خوابیدن و استراحت آماده می شوند، امّا ماندنی به مادربزرگ می گوید که نمی تواند بماند، گویی همان نیرو او را به طرف خود می کشاند، او با وجود تاریکی هوا به راه می افتد تا این که از دور نوری او را به خود جذب می کند، همین که وارد امام زاده می شود می بیند پیرمردی با روانداز سبز رنگی دراز کشیده، وقتی روانداز کنار زده شود، متوجه می شود که این پیرمرد همان پیرمردی است که آب و میخ بلند را به او داده بود و اطرافیان پیرمرد نیز گوشزد می کنند که وی از صبح تا حالا همین جا خوابیده. گویی پیرمرد همان خضرنبی علیه السلام بوده که دستگیر در راه ماندگان است.
یک معلم قرآن برای تعلیم بچه -ها وارد روستای سر سبزی می شود، مردم روستا خوشحالند. یکی از شاگردان به نام سیدرضا که قرآن خواندن را خوب می داند و از پدرش فراگرفته و چهره معصومی دارد به پروانه- ها خیلی علاقه مند است وآن ها را دنبال می کند و پس از گرفتن، آن ها را داخل شیشه ای می اندازد.
اهالی به معلم می گوید که پسرش مدتی است رفته و برنگشته و خیلی نگران اوست. معلم او را دل داری می دهد و می گوید: بزودی خواهد آمد، نگران نباش. اتفاقا فردای همان روز پسر می آید. مردم روستا علاقه عجیبی به او پیدا می کنند و معتقد می شوند که وی با عالم غیب ارتباط دارد.
کند تا سیل برگردد، اما او می گوید که سیل با گفتن او نیامده که با گفتن او هم برود، مردم از او مأیوس می شوند و دیگر حتی حاضر نمی شوند بچه -هایشان هم به کلاس قرآن بروند. فقط سیدرضا سر وقت به کلاس آمده، چون (دیروز) به خاطر خراب شدن پل بر اثر سیل، و دیر رسیدن به سر کلاس، معلم به او گفته بود که مثل پروانه -هایش از روی آب بیاید.
معلم راه می افتند، به پل خراب شده که می رسند، سیدرضا از روی آب رد می شود و معلم در کمال حیرت، گویی خشکش زده، لحظه- ای متوقف می شود و وقتی او هم می خواهد مثل سیدرضا از روی آب عبور کند به تمامی در آب فرو می رود. گویی معلم هنوز مانند سیدرضای پاک و با صفا به مرحله یقین نرسیده تا بتواند به رور آب گام بگذارد.
عکسها، تهیه وَ تدوین: عـبـــد عـا صـی
برچسب:
نویسنده: کیان رضایی